أبو المحاسن الحسين بن الحسن الجرجاني

384

تفسير گازر ( جلاء الأذهان وجلاء الأحزان ) ( فارسى )

معاويه رفت معاويه گفت : ما فعل اللّه بابى تراب « 1 » ؟ - گفت : كان عبد اللّه دعاه فاجابه ، بندهء بود خداى را بخواندش اجابت كرد ، معاويه گفت : بعضى از اخلاق او مرا وصف كن ، گفت كه : مرا از اين عفو كن ، گفت : لابدّ است بشنو : كان و اللّه اوّل من لبّى و كبّر ، و أفضل من تقمّص و اعتجر ، و أكرم من ناجى ربّه و سهر ، و أعلم من قربّ و نحر ، و أجود من تصدّق بأبيض و أصفر ، و خير أقبل و أدبر ، بعد محمّد سيد البشر ، او اوّلين كسى بود كه خداى را اجابت كرد و پيغمبر را ، و فاضلترين كسى بود كه پيرهن در پوشيد و معجز بر بست ، و كريمترين كسى بود كه نحر و قربان كرد ، و سخىترين كسى بود كه زر و سيم داد و بهترين كسى كه آمد و شد كرد بعد از پيغمبر كه بهترين خلقانست ، معاويه گفت : زدنى يا ضرار گفت : كان و اللّه شديد القوى بعيد المدى يقول فصلا و يحكم عدلا ، مردى سخت قوّت بود و دور غايت ، سخنش فصل بود و حكمش عدل ، علم از جوانب او بر دميدى و حكمت از نواحى او سخن گفتى ، قوى را در باطل طمع نيفكندى و ضعيف را از عدل خود نوميد نكردى ، و در ميان ما از روى تواضع چون يكى از ما بودى چون بخواستيمى بدادى و چون نخواستيمى ابتدا كردى ، و چون بخواندمانى بلبيّك جواب دادى ، آنگه با آنكه چنين بودى و بما تقرّب كردى ما از هيبت و شكوه او با وى سخن نيارستانى گفت ، و سوگند خورم بخداى كه او را در بعضى شبها ديدم شب تاريك شده بود او محاسن خود بدست گرفته بود بر خويشتن مىپيچيد چون كسى كه مارش گزيده بود و ميگريست چون زنى مصيبت رسيده ، گاه با خداى مناجات ميكرد و گاه خود را عتاب ميكرد و با دنيا خطاب ميكرد و ميگفت : يا دنيا الىّ تعرّضت ام بى تشوّقت « 2 » هيهات هيهات لا حان حينك غرّى غيرى قد طلّقتك ثلاثا لا رجعة لى اليك فعمرك قصير و عيشك حقير و خطرك يسير ، اى دنيا مرا تعرّض ميكنى ؟ ! و به من بازار بر ميسازى ؟ ! دور باش دور باش كه وقت مباد جز من را فريب كه من بفريب تو راست نشوم ؛ طلاقت دادم سه بار چنان كه با تو رجعت نباشد ، عمر تو كوتاه است و زندگانى تو حقير است ، و خطر و مقدار تو اندك است آنگاه چون سخن به اين جا رسانيد گريه بر وى غلبه كرد و بگريست ، معاويه گفت : كان و اللّه

--> ( 1 ) - در تفسير ابو الفتوح ( در نسخهء خطى و چاپى ) : « ما فعل ابو تراب » . ( 2 ) - اين كلمه را بفاء يعنى « تشوفت » و بقاف يعنى « تشوقت » ميتوان خواند طالب تحقيق بكتب لغت و بشروح نهج البلاغه رجوع كند .